زمستون زندگیم:)

میدونم این روز ها میگذره. 

بچه که بودم از خرید رفتن متنفر بودم. مامانم که مارو میبرد برای خرید لباس من توی دلم عزا میگرفتم. اما نق‌نق نمیکردم تا مامانمو اذیت و ناراحت نکنم. از همون اول به این فکر می‌کردم که بالاخره میریم خونه. اول و آخرش به خونه ختم میشه و این اونقدر دلم رو آروم می‌کرد که همون خرید کردن دوست نداشتنی و رو اعصاب برام لذت بخش می‌شد.

 

الانم که حالم خیلی بده همه‌ش به این فکر میکنم که آخر این زمستون ختم میشه به بهار. آخرش درخت ها سبز میشن، در نهایت ابر های تیره شکست میخورن و خورشید و گرماش حکومت میکنن. بهار قشنگم و تابستون لذت بخشم. 

 

 

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
cheshiere Mss
۱۲ بهمن ۱۹:۱۶

«تابستون لذت بخشم .»

آه دقیقا بانو ، عمیقا درک میکنم ، تک تک این خطوط رو درک میکنم.

من می تونم به خاطرش سه ماه زمستون و سه ماه امتحان فلاکت بار استرس اور رو تحمل کنم.

چون عاشق اغوش  افتاب های گرم و لالایی جیرجیرکهاشم.

اون ارامش شلوغ خسته کننده تابستون رو به طرز وسواس امیزی دوست دارم.

 

پ.ن: دیشب داشتم سوره نازعات رو می خوندم و توی ذهنم خسته بودم که کی تموم میشه همه چی بالاخره تا اینکه دیدم نوشته خداجون که آخرش برمیگردی پیش خودم ، از چی می پرسی ؟

اینقدر خوشحال شدم که وسط مجلس ختم اشکم در اومد، خیلی ارامش بخش بود ، خیلی گرم. درست مثل روزهای تابستانی .

سوره نازعاتم حالا برای من بوی تابستون میده ، بوی شبدر و خورشید های گرم و نرم .

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان