زمستون زندگیم:)

میدونم این روز ها میگذره. 

بچه که بودم از خرید رفتن متنفر بودم. مامانم که مارو میبرد برای خرید لباس من توی دلم عزا میگرفتم. اما نق‌نق نمیکردم تا مامانمو اذیت و ناراحت نکنم. از همون اول به این فکر می‌کردم که بالاخره میریم خونه. اول و آخرش به خونه ختم میشه و این اونقدر دلم رو آروم می‌کرد که همون خرید کردن دوست نداشتنی و رو اعصاب برام لذت بخش می‌شد.

 

الانم که حالم خیلی بده همه‌ش به این فکر میکنم که آخر این زمستون ختم میشه به بهار. آخرش درخت ها سبز میشن، در نهایت ابر های تیره شکست میخورن و خورشید و گرماش حکومت میکنن. بهار قشنگم و تابستون لذت بخشم. 

 

 

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
About me
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان